دختر گمشدۀ پاييزم
كاش مي دانستي
كه چقدر چشم به راهت هستم
تا بيايي و مرا
دست در دست نسيم
تو به مهماني فردا ببري
اي كه احساسم را
تا فراسوي افق مي خواني
پس چرا تنگ بلورين مرا
از لب طاقچه مهر و وفا مي راني
باز هم در تب مهتاب دگر مي سوزم
بي تو در تنهايي ؛ كلبه اي مي سازم
باز دل مي بازم
شب ؛شب مهتاب است
چشم مه در خواب است
و من اينجا نگران
كه مبادا مهتاب ، درد پنهان مرا با كس ديگر گويد
و من اينجا تنها ؛ اشك غم مي ريزم
كاش مي دانستي كاش ، كه من
دختر گمشدۀ پاييزم